پرنیان من

خداوند

 

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه

 ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن

 لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن

 تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از

جنس نور باشی و از حوالی آسمان

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم،

آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

جمله آخر:توی یک دنیای شیشه ای زندگی می کنی ....


پـــس هیـچ وقـت بـه اطرافت سنگ پرتاب نــــــــــــــــکــــــــن!!


                                                  چون اولین چیزی که مــیـــشـــکــنــــه ...


                                                                                                 دنیــای خــود تـو ٍ..!!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 15:20  توسط kindlady  | 

اشک وزندگی

 

 

کودکی را دیدم که با اشکهایش گل زیبای زندگی را آبیاری می کرد

 

گفتم چرا با اشکهایت این کار را میکنی

 

به من گفت

 

اشک یعنی پاکی و صداقت

 

می خواهم این نهال زیبا را با تمام وجودم بپرورم

 

تا ارزش آن را دانسته و بیهوده آن را به گرداب و سیاهی نکشم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 14:10  توسط kindlady  | 

زیباترین

 
 
زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.
 
 زیبــــــاترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی توبود.
 
 زیبــــــــــاترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.
 
زیــــــــباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار توبود.
 
زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود.
 
 زیبــــــاترین هدیه عمرم محبت توبود .
 
زیباترین تنهاییم گریه برای توبود .
 
زیباترین اعترافم عشق توبود.
 
 
 
 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 17:36  توسط kindlady  | 

قاصدک

 
 
  

 

ساكت‌ و ساده‌ و سبك‌ بود؛ قاصدكی‌ كه‌ داشت‌ می‌رفت

فرشته‌ای‌ به‌ او رسید و چیزی‌ گفت.

قاصدك‌ بی‌تاب‌ شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید.

قاصدك‌ رو به‌ فرشته‌ كرد و گفت: اما شانه‌های‌ من‌ ظریف‌ است.

زیر بار این‌ خبر می‌شكند

من‌ نازك‌تر از آنم‌ كه‌ پیامی‌ این‌ چنین‌ بزرگ‌ را با خود ببرم.

فرشته‌ گفت:

درست‌ است، آن‌ چه‌ تو باید بر دوش‌ بكشی‌ ناممكن‌ است‌ و سنگین؛

حتی‌ برای‌ كوه. اما تو می‌توانی، زیرا قرار است‌ بی‌قرار باشی

فرشته‌ گفت: فراموش‌ نكن. نام‌ تو قاصدك‌ است‌ و هر قاصدكی‌ یك‌ پیام رسان . 

 

ساكت‌ و ساده‌ و سبك‌ بود؛ قاصدكی‌ كه‌ داشت‌ می‌رفت

فرشته‌ای‌ به‌ او رسید و چیزی‌ گفت.

قاصدك‌ بی‌تاب‌ شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید.

قاصدك‌ رو به‌ فرشته‌ كرد و گفت: اما شانه‌های‌ من‌ ظریف‌ است.

زیر بار این‌ خبر می‌شكند

من‌ نازك‌تر از آنم‌ كه‌ پیامی‌ این‌ چنین‌ بزرگ‌ را با خود ببرم.

فرشته‌ گفت:

درست‌ است، آن‌ چه‌ تو باید بر دوش‌ بكشی‌ ناممكن‌ است‌ و سنگین؛

حتی‌ برای‌ كوه. اما تو می‌توانی، زیرا قرار است‌ بی‌قرار باشی

فرشته‌ گفت: فراموش‌ نكن. نام‌ تو قاصدك‌ است‌ و هر قاصدكی‌ یك‌ پیام رسان .

آن‌ وقت‌ فرشته‌ خبر را به‌ قاصدك‌ داد و رفت‌ و قاصدك‌ ماند

و خبری‌ دشوار كه‌ بوی‌ ازل‌ و ابد می‌داد

حالا هزاران‌ سال‌ است‌ كه‌ قاصدك می‌رود،

می‌چرخد و می‌رود،

می‌رقصد و می‌رود و همه‌ می‌دانند كه‌ او با خود خبری‌ داد.

دیروز قاصدكی‌ به‌ حوالی‌ پنجره‌ات‌ آمده‌ بود.

خبری‌ آورده‌ بود و تو یادت‌ رفته‌ بود كه‌ هر قاصدكی‌ یك‌ پیام آور است.

پنجره‌ بسته‌ بود، تو نشنیدی‌ و او رد شد.

اما اگر باز هم‌ قاصدكی‌ را دیدی، دیگر نگذار كه بی‌خبر بگذارد و برود.

از او بپرس‌ چه‌ بود آن‌ خبری‌ كه‌ روزی‌ فرشته‌ای‌ به‌ او گفت‌ و او این‌ همه‌ بی‌قرار شد

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 20:30  توسط kindlady  | 

انتظار

 

نبودم،

شنیدم ،رفتم،گفتم،نبودم

شنیدم،گفتم،شنیدم،شدم

شنیدم،گفتم،شنیدم،دانستم  و

دیگر

نبودم

نشنیدم،نگفتم،می خواستم باشم ،

ببینم

بدانم

نباشم

اما

نبود

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 14:7  توسط kindlady  | 

باران تولد

 

امروز روز تولدمه

و به قدوم روزبه دنیا آمدنم باران آمد

من در آسمان متولد شده ام

مرا در قلب مهرگان پاییزی  رویاندند

با متولد شدنم زیستم و زیستن را چشیدم

متولد شده ام که زیبایی این روز قشنگ پاییزی را با مهر و ماه جشن بگیرم

معنای زندگی را در نفس هايت بياموزم وگرمای نفست و نرمی صدایت را بشنوم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 23:49  توسط kindlady  | 

کبوترانتظار

 

هرروز برسر راهت، منتظر نگاهت، چشم به راهت می‌نشینم وخیال می‌بافم که روزی بازگردی. می‌آیی با دستانی پر از برگ، می‌آیی؛ آهسته‌آهسته، شقایق‌های انتظار چندساله‌ام را له نکنی و دست در دست فرشته‌ها می‌آیی، سوار بر ابرهای سپید که بر بام خانه‌مان سفره عشق را پهن کرده‌اند.

می‌آیی با پیام عشق؛ با لبخند، بالبخند.

دراین میان می‌خواهم چون کبوتری به پرواز درآیم و باغچه یاس‌مان را به اشک حسرت نرگس‌،باران کنم، تا عطر یاس‌هایتان، شاید، شاید ... من را به زندگی بی‌تو امیدوارتر کند.

بیا تا خزان نشده، بیا تا یاس‌ها نخشکیده‌اند، آخرین برگ دفتر عمرم را ورق بزن، تا آرامش گیرم، جاودانه، جاودانه، جاودانه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 21:0  توسط kindlady  | 

سکوت

 

به سکوت سرد مرداب قسم که تو نیلوفر چشمان منی



و دل خسته ی من می ترسد که تو پژمرده شوی



که تو مرا به فراموشی شبها سپری



که مبادا به دلم رنگ سیاهی بزنی



و به شبهای امیدم تو تباهی بزنی



دل من ترانه دارد غم عاشقانه دارد



به هوای روی ماهت همه شب بهانه دارد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 10:57  توسط kindlady  | 

خوش به حال خدا وفرشتش

 

این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره .

خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت

یه پوست نازک بود رو دلش .

یه روز آدم عاشق دریا شد .

اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.

پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا .

موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی .

خدا دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش .

خدا دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش .

آدم دوباره آدم شد . ولی امان از دست این آدم .

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .

دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل .

باز نه دلی موند و نه آدمی .

خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد .

یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش .

ولی مگه این آدم , آدم می شد .

این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت

عاشق آسمون شد . همه اخم و تخم خدا یادش رفت

و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون .

دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .

نه دیگه … خدا گفت … این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه .

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود.

خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود 

یه قفس کشید روش که دیگه آها ، دیگه ... بسه 

آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل … چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده .

چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده .

دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه یه آهی کشید …

یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد .

و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد .

بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد .

روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم

می زد و اشک می ریخت . آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل

مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون .

تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .

اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .

خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت .

یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد .

دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته …

دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشك می زد و تالاپ تولوپ می کرد .

انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود

و با همه زوری که داشت اونو کند 

آخ .. اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد ........

خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد .

دلش واسه آدم سوخت .

استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل .

یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید . چرخید و چرخید .

آسمون رعد زد و برق زد دریا پر شد

 از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن .

همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته .

با چشای سیاه مثه شب آسمون با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل

اومد جلو و دست کشید رو چشای بسته آدم

آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید

هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد . فرشته رو که دید

با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .

همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود .

نه ... خیلی بیشتر پاشد وفرشته رو نگاه کرد

دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود .

خواس دلشو دربیاره و بده به فرشته .

ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد .

باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند .

تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومدجلو .

دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد .

سینشو چسبوند به سینه آدم .

خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش .

آدم فرشته رو بغل کرد .

دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم .

فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد .

آدم با چشاش می خندید . فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست .

آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید .

اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد

خدا پرده آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاش .

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 11:14  توسط kindlady  | 

برای عشق

 

برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن .

برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر

برای عشق وصال كن ولی فرار نكن

برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن

برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش .

برای عشق خودت باش ولی خوب باش  .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 13:33  توسط kindlady  | 

رویا

 

 

شاید این صفحه همان پنجره ی  رویایی است


که من از شیشه ی شفاف لغات


روی زیبای تو را می بینم


گاه تابیدن مهتاب حضورت و نسیمی که معطر به تو و شادابی است


می خورد بر تن این پنجره ی رویایی


واژه ها می خوانند، غزل مستی تو، شعر بیتابی من



ای صدایت پر از آرامش روح


و دلت آینه ی پاک وجود


باورت هست که من

 
نغمه ی وصل تو بر لب دارم؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 13:32  توسط kindlady  | 

پنجره

 

  

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 21:47  توسط kindlady  | 

چه زیباست با تو بودن

 

چه زیباست با تو بودن  

نسیم ملایم مهربانيت


روح بی تابم را نوازش می دهد


با تو پنهانی ترين عمق وجودم


نورباران مي شود


باران رحمت بودنت


ترس از با خود بودن را می شوید


کویر هستی ام را آبیاري می کند


و نغمه عشق را بر لبانم جاری می سازد


چه زیباست با تو بودن


چه زیباست زندگي را با تو پرواز کردن


چه زیباست شوق هستی را با تو سر دادن


و چون مرغ خوش آهنگي بر شاخه لرزان حيات آشیان ساختن


چه زیباست هستي را از نگاه تو ديدن


و چون نیایش از لبان تو جاری شدن


در موسيقی آب با تو نواختن


در چشمه با تو جوشیدن


ترس ها را شستن


در پی محو نقش ها


و بی رنگي رنگ ها رفتن


و زندگی را چون شعری نو

دوباره سرودن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 0:33  توسط kindlady  | 

خدایا

 

چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی
چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است
خدایا وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی
خدایا وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی
خدایا تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادیوقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش نه شاد بودن واسه داشته ها
وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی
خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون
خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم
دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت
دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 12:38  توسط kindlady  | 

دلتنگی ها

 

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.

به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.

دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟

در آواز شب اویز های عاشق؟

در چشمان یک عاشق مضطرب؟

در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.

و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.

ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم.

کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.

می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند.

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.

می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود.

دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.

دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.

دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.

دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.

دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.

 دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره...

 

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 12:25  توسط kindlady  | 

انتظار

 

این روزا که میگذرد احساس می کنم

یکی از جاده های پر و پیچ و خم و مه آلود

زندگی منو به سوی خود می خواند.....

برای پیدا کردنش همه جا را می گردم

از هر پنجره بازی به امید اینکه اورا ببینم

سرک می کشم ولی نیست......

روزها منتظر یه قاصدک تا خبری برایم بیاورد

ولی قاصدکها هم نشانی من را گم کرده اند......

شبها آسمان را نگاه می کنم تا شاید بتوانم نشونیشو

از ستاره ها بگیرم ولی ستاره ها هم یادشون

رفته نیم نگاهی به زمین بندازن تا نگاه یه منتظر را ببینند.....

تنهایی رو بیشتر از همیشه احساس می کنم .

خسته تر و دلتنگ تر از همیشه به دنبال پناهگاه امن و

مطمئن خود می گردم تا با رسیدن بهش کمی

آرامش بگیرم ولی مثل اینکه مهربونی که اون بالاست

به تنهایی محکومم کرده.....

مهربون عالم اگر تو اینطور میخوای باشه

من که حرفی ندارم همه ی دلتنگیها و بی کسی ها

برای من ولی ازت میخوام اونی که دوست ندارم

هیچ وقت غمشو ببینم بخنده و شاد باشه.

اونو تنهاش نذار و همیشه باهاش باش .

فقط ای کاش بهم می گفتی تا کی چشمهای

منتظرم باید به جاده ی زندگی باشه....؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 12:23  توسط kindlady  | 

مطالب قدیمی‌تر